تبليغاتX
تازه های امروز

تازه های امروز

وقتی تو وطنت غریبه باشی بهتره تو سکوت مثل مرگ مرده باشی

دل چرکین

شرح یک فاجعه ی انسانی

گفتگوی دو نفر پنهانی

پدرم دیگر نمی گوید سلام

دکتری با غصه می گوید تمام

زجه های مادرم بس دیدنی بود

گریه های یک نفر از بی کسی بود

دیگری پاسخ داد

چه کسی می گوید

باید از پا افتاد

و به تنهایی مرد

و غم دنیا را

تا سحرگاهان خورد

این که ما می خندیم

این که ما می گرییم

نه که این شرح دو تن غمگین است

همه ی شهر دلش چرکین است

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:26  توسط شاهد ماجرا  | 

سکوت نه شکوفه کن

برای مرگ لحظه های چه بی صدا نشسته ای

چه بی صدا نشسته ای

چه بی گناه شکسته ای

به د ست سرد این و آن به کوه غم نشسته ای

سکوت نه، سکوت نه

به خنده ای شکوفه کن

بر این سیاه جامگان

طلوع کن، طلوع کن

سد زده اند بر آبها

بر آسمان نقابها

شکسته پشت آدمی

به دست تازیا نه ها

ببین ستاره خواب شد

ببین ترانه باد شد

ببین تمام کوچه ها

به خاک و خون سیاه شد

نمانده راه چاره ای

ز خستگی بهانه ای

چگونه خود رها کنم

ز شام بی ترانه ای

سکوت نه، سکوت نه

به خنده ای شکوفه کن

بر این سیاه جامگان

طلوع کن، طلوع کن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 3:33  توسط شاهد ماجرا  | 

داستان یک ایرانی عاشق

مرد عاشق به زمین می گوید

خانه ،خانه ، پنجره ، دریا کو

غصه غصه

حلقه حلقه

اشک در چشم من است

خنده خنده لحظه ای فارغ از این رویا کو

 

گر چه این آخرین خواسته ی یک مرد است

که به قلبش نکنند خنجر کین

لیک او نیز به آرامی مرد

در زمینی که دلش پر درد است

 

و زمین نعره زنان پاسخ داد

نسل مردان زمین در خطر است

نه کسی زندانی

بلکه اینجا همه زندان تن است

 مرد عاشق که چنین می میرد

شاخه ای سبز ز پا می خیزد

که همان آزادیست

که همان آبادیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 4:37  توسط شاهد ماجرا  | 

به نام آزادی

سلام


فقط می خواستم بگم که من گاهی می نویسم بد یا خوب مهم برای خودم اینه که می نویسم حالا کم یا زیاد بماند. به خوبی به یاد دارم که اوایل فقط و فقط عاشقانه می نوشتم ولی حالا به زوره سر نیزه هم باشه نمی تونم حتی یک خط از اون عاشقانه ها برام تکرار بشه . همه ی نوشته هام بوی غم میده. درست که به خودم و زندگیم و دورو اطرافم نگاه می کنم فقط غم می بینم. درسته من یه جایی زندگی می کنم که توش سنگینی ترازو همیشه رو به غم و بدبختی پایین میره. شاید این سنگینی بیشتر از همیشه وقتی احساس شد که یک نفر تصمیم گرفت خدا باشه. شاید بشه شدت این سنگینی رو روی گونه های خیس مردم احساس کرد و دید.

همیشه وقتی کتاب شعری از یک شاعر ایرانی یا غیر ایرانی می خوندم برمی خوردم به چندتا شعر با مفهوم آزادی و مقاومت. همیشه فکر می کردم یک شاعر باید به دور از این حرفا باشه. اما من یادم رفته بود که به این جور نوشته ها میگن ادبیات آزادی.

آره آزادی... کلمه ای که خودش داره از یک عشق بزرگ حرف میزنه. خوب اگه اینم یک جور شعر عاشقانست پس منم عاشق عاشقانه هام.

اما نمی خوام بگم  :

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید                   قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

بنظرم قسمتی از آزاد بودن رو خواستن درست نیست بلکه می خوام حرفی بزرگ از یک ژنرال بزرگ رو تکرار کنم که یک روز یک جا گفت : ما محکومیم به آزادی. این زیبا ترین و پر معناترین عاشقانه ای هست که تا به حال شنیدم. حرفی که می خوام از این نوشته ها بیرون بکشم این هست : درسته که باید به خاطر آزادی جنگید و یا حتی کشته شد اما به نظرم مهمتر از مبارزه توی این راه شکل و مفهوم دادن به این مبارزه هست و بهترین چیزی که من تا به حال شناختم برای نشون دادن قهرمانانه بودن و زیبا بودن این حرکتها نوشتن در مورد این رشادتها هست. پس تمام سعی و تلاشم رو می کنم که این شکل زیبارو زیباتر و درخشنده تر به تصویر بکشم و به شدت اعتقاد دارم که اگر شاعر یا نویسنده ای چشمش رو روی این خوب خواهی ها و آزاد طلبی ها ببنده و حتی سکوت کنه خائن ترین انسانهای روی زمین هست. خائنی که هم به خودش خیانت کرده هم به نوع بشریت.

دوستان آزادی یک حقیقت هست و آزاد بودن حق ماست پس آزاد بودن رو بخواهید نه بنده بودن رو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 4:28  توسط شاهد ماجرا  | 

تو بگو

تو بگو

با کدام واژه ازاین درد سخن باید گفت؟

کشتن دخترکی

مردن پیر و جوان

و به زندان شدن شاپرکی

 

تو بگو

با کدام قصه به شب باید خفت؟

درد شلاق به تن جا مانده

مزه ی  تلخ همان آزادی

که به اکراه ته لیوان مانده

 

و در این شهر چنین باید گفت

در زمینی که به آن نیست کمی آزادی

تا ابد زندانی

تا ابد ویرانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 9:43  توسط شاهد ماجرا  | 

 

yahoo